ماهِ پیدا

چه مي‌شود که ز شهر فراق باز آيي؟ / به اشکِ وصل کني چشمِ کعبه دريايي

چه مي‌شود که گلستان بهار را بيند؟ / ز عطر خنده? گل‌ها شود تماشايي

شکسته شيشه? بغض وصال در هجرت / کمان شده کمر طاقت و شکيبايي

اگر طلوع رُخت با غروب عمر من است / به مَقدمت بدهم سر، چه مرگ زيبايي!

نسيم عطر نظر را دمي تصور کن / فراق مي‌رود و گريه‌هاي تنهايي

اميد در نفس قلب خسته مي‌رويد / که ديده ديده? او طلعت شکوفايي

ز هجر و وصل تو هر صبح و شام مي‌گويم / ولي نگفته نگاهم چو ماه پيدايي

جهان به حال سر بي‌پناه خود نالد / فداي غربتت آقا چقدر تنهايي

نگاه دار خدايا لواي رهبر را / ز حال تا سحر مه که پرده بگشايي

به روي ني تو ز آيات کربلا خواندي / تو يار و حافظ مهدي عزيز زهرايي

ببار روي غفران ببند راه گناه / که گويمش گل نرگس چرا نمي‌آيي؟

محمد راسخ نيا
اشعار مهدوي

+1
به اشتراک بگذارید
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید